رمان همین که کنارت نفس میکشم

از پشت شیشه های اتاقم مهسا را میدیدم که با گریه به فردین نگاه می کرد. فردین سعی داشت چیزی بگوید یا شاید ارامش کند.گریه اش بیشتر شد وانجا را ترک کرد.از پشت میز بلند شدم. فردین را نگاه کردم کلافه دستانش را داخل موهایش فرو کرد.لبخند نامطمئنی به من زدوبه سمتی که مهسا رفت راه افتاد….

 

==>> مشاهده رمان همین که کنارت نفس میکشم . . .

 

برچسب ها :