رمان لجبازی اقابزرگ | رمانی ها

رمان لجبازی اقابزرگ

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

يه رمان بسيار قشنگ و جذاب جديد دارم براتون به نام :

رمان لجبازي آقابزرگ

نوشته:شاهتوت كاربرنودوهشتيا

صدای زنگ در که بلند شد لبخند شیرینی بر لب مریم نشست وبه ارامی زمزمه کرد:اومدن.
صدای عمو حسن در حیاط پیچید که می گفت:یکی اون درو باز کنه.به سرعت از لب حوض که در وسط حیاط بهاری قرار داشت و توسط چندین اتاق بزرگ و قدیمی محاصره شده بود بلند شدم و با گفتن:چشم عمو جان به طرف در به راه افتادم از دالان تاریک و بلندی گذشتم و به در ورودی رسیدم در را گشودم صورت های خندان عمو محسن و زن عمو فاطمه به همراه رضا در آستانه در پدیدار گشت،سلام کردم و زن عمو را در اغوش کشیدم عمو هم دستی بر سرم کشید و در حالی که به طرف حیاط می رفت پرسید:همه اومدن؟و به طرفم برگشت.سرم را به علامت مثبت تکان دادم و گفتم:بله عمو.زن عمو از کنارم گذشت و به سرعت خود را به عمو رساند هردو وارد حیاط شدند.
رضا در را بست و گفت:چه خبر؟-:با شیطنت به طرفش چرخیدم و گفتم:وقتی میگی چه خبر یعنی مریم اومده؟-لبخند شیرینی زد و گفت:اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم آبجی خانم؟-:به آبجی دیگه پیدا میکردی شما پسرا که وفا ندارین-:اما رضا فرق کنه.هر دو به طرف مریم برگشتیم رضا با خوشحالی سلام کرد وسپس ابروهایش را بالا کشید و گفت:دیدی من فرق میکنم پریسا خانم-با ناراحتی گفتم:مریم خانم نداشتیما تو منو به این فروختی؟مریم خندید.نگاهم به طرف رضا کشیده شد خیره مریم شده بود با خنده گفتم:نیشتو ببند.وگرنه این الان اینجا پس می افته.و رو به رضا ادامه دادم:تو هم خودتو جمع و جور کن آبروی هرچی پسره بردی.هر دو با صدای بلند خندیدندسرو صدای سمانه و سپیده از حیاط می آمد که به ما نزدیک میشدند قیافه ی جدی به خودم گرفتم و گفتم:ساکت وروجکا دارن میان.هر دو خنده خود را فرو خوردند.سپیده و سمانه در برابرمان ظاهر شدند.و مثل همیشه باهم گفتند:آقا بزرگ میگن بیاین تو کارتون دارم.
دسته هر دو را گرفتم و در حالی که به مریم و رضا چشمک میزدم به طرف حیاط به راه افتادم و وروجک ها را به دنبال خود کشیدم.مریم دختر زیبایی بود که وقتی می خندید دو چال کوچک وسط گونه های سرخش می افتاد که زیبایی اش را افزون میکرد ناگهان سمانه و سپیده هر دو تلنگری بهم زدند و مرا به خود آوردند گفتم:آخ دردم اومد میشه این کارای هم زمانتون رو تموم کنین؟سپیده و سمانه دست یکدیگر را فشردند و گفتند:حسودیت میشه خواهر دوقلو نداری؟نفسم را با حرص بیرون دادم و گفتم:صدتا دوقلو به یه تار موی پرگل نمی ارزن.روبه مریم و رضا که در حال گفتگو بودن کردم و گفتم:شما دوتا چقدر حرف واسه گفتن دارین؟هرکی ندونه فکر میکنه صد ساله همدیگرو ندیدین؟وراهم را کشیدم و به طرف اتاق آقا بزرگ رفتم.این دوقلو های عمه رقیه حرص ادم رو در میارن.فضول و چاپلوس.از پله ها بالا رفتم وارد اتاق شدم مامان گفت:دخترچقدر طولش دادی؟پس بقیه کجان؟-شانه هایم را بالا انداختم وگفتم دارن میان.
در همین حین دوقلوها به همراه رضا و مریم با سرو صدا وارد شدندرضا به همه سلام داد و به طرف آقا بزرگ رفت و با او رو بوسی کرد.دست مریم را کشیدم هر دو جلوی پنجره نشستیم.متفکر به نظر میرسید با شیطنت گفتم:یار که اومد دیگه نگران چی هستی؟چشم غره ای بهم رفت و گفت:نمیدونم واسه چی دلم شور میزنه-:آخی قربون دل عاشقت برم.مریم نیشگونی از بازوم گرفت.اخ کوچکی گفتم و خواستم حرفی بزنم که آقا بزرگ گفت:خیلی وقت بود همه دور هم جمع نشده بودیم.بابا گفت:آقا بزرگ همه ی اینا به لطف شماست._آقا بزرگ نگاهی به دورتادور اتاق انداخت و روبه عمه زینب گفت:پس منصورکجاست؟-:منصور رفته شیراز آقا بزرگ.آقا بزرگ سری تکان داد و روبه عمو حسن پرسید:تازه عروس دوماد کجان؟-عمو حسن جواب داد:خونه خاله ی هنگامه مهمون بودن.عذر خواهی کردن-آقابزرگ ساکت شد.مریم به ارامی پرسید:چرا سراغ پویا و الناز رو نگرفت؟-:پویا با النازو مهشید رفتن مشهد-:دلت واسه مهشید تنگ شده؟-:معلومه که تنگ شده یه برادر زاده بیشتر ندارم.الهی عمه قربونش بره-مریم ضربه ای به پام زد و گفت:جمع کن بابا.نیشخندی زدم و گفتم:بزار مهدی و هنگامه بچه دار بشن میفهمی برادر زاده چه شیرینه.
باصدای آقا بزرگ هر دو سکوت کردیم:همتون می دونین که نوه هام برام چقدر عزیزن بخصوص رضا.درسته که فقط هجده سالشه ولی از هر لحاظ یه مرد کامل شده. به همین خاطر تصمیم گرفتم زنش بدم…!!!!!!!

دستان مریم لرزید فنجانی که در دستش بود کج شد و چای داغ روی لباسش ریخت.همه سکوت کرده بودند و رضا با تعجب به آقابزرگ نگاه میکرد.
آقا بزرگ بعد از این مکث که نفسها را متوقف کرده بود ادامه داد:من دختر مناسبی رو براش در نظر گرفتم بافزهنگ و اصل و نسب دار و از همه لحاظ مناسب رضا.اون دختر لیلاست.
ناگهان همه ی نگاه ها به طرف رضا و مریم چرخید بابا پرسید: آقا بزرگ منظورتون کدوم لیلاست؟-اشک در چشمان رضا و مریم حلقه زده بود.
دست مریم را در دست گرفتم کاملا سرد بود.
آقا بزرگ پاسخ داد:لیلا دختر حاج اسماعیلی.اینبار همه ی نگاه ها به طرف آقا بزرگ برگشت.عمه رقیه پرسید:لیلا دختر حاج اسماعیلی حجره دار؟-آقابزرگ تایید کرد.رضا به سرعت بلند شد و گفت:من ازدواج نمیکنم آقا بزرگ مخصوصا با لیلا.و قبل از اینکه کسی چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت.
مهرداد هم بلند شد و به دنبال او از اتاق خارج شد.دستان مریم لحظه به لحظه سرد تر میشدند.
عمو محسن گفت:آقا بزرگ رضا بچه هست سنی نداره-بابا هم حرفش را تایید کرد.آقا بزرگ گفت: یعنی من نمی فهمم رضا سنش کمه؟-عمو حسن گفت:این چه حرفیه آقا بزرگ.-:حرف من همینه که شنیدین رضا باید با لیلا ازدواج کنه من با حاج اسماعیلی حرف زدم از خداشه رضا دامادش بشه .زن عمو فاطمه گفت:اما اخه…آقا بزرگ میان حرفش رفت و گفت:اما اگر نداره!همین که گفتم.مریم بلند شد پرگل هم به دنبالش رفت.نگاه همه به مریم بود فرخ با ترس گفت:آقا بزرگ شما که میدونین مریم و رضا…آقا بزرگ اجازه ادامه نداد و گفت:اونا دوتا بچه ان بعد از یه مدت یادشون میره. فرخ خواست چیزی بگوید که با چشم غره عمه زینب سکوت کرد.
بابا گفت:آقا بزرگ اون دوتا باهم بزرگ شدن همیشه هم دیگرو می بینن چطور می تونن فراموش کنن-:اسد خوب می دونی این تقصیر پدرشونه.عمو محسن و عموحسن به آقا بزرگ خیره شدند.عمه زینب گفت:منظورتون چیه؟
-:دختر مثل اینکه فراموش کردی هفده سال پیش چی گفتم؟عمو حسن گفت:آقا بزرگ منو محسن که حرف بدی نزدیم فقط خواستیم خودشون انتخاب کنن.شاید اونا هیچ وقت عاشق هم نمیشدن اون موقع در حقشون ظلم میشد.
آقا بزرگ پوزخندی زد و گفت:الانم در حقشون ظلم کردین من عهد کردم نزارم اینا بهم برسن پس رضا باید با لیلا ازدواج کنه.
بلند شدم بیش از این تحمل این حرفا رو نداشتم همه خوب می دونستن مریم و رضا دیوانه هم هستن.اقا بزرگ مثل همیشه می خواست حرف اول و اخرو خودش بزنه. وارد حیاط شدم رضا و مریم ان طرف حیاط نشسته بودند و پرگل و مهرداد سعی داشتند ارامشان کنند.
کنارشان نشستم و مریم را در اغوش گرفتم رضا سر بلند کرد و گفت: امکان نداره من با اون دختره ازدواج کنم آقا بزرگ که نمی تونه به زور واسم زن بگیره.
-:این آقا بزرگ که من میشناسم هر کاری بخواد میکنه.همگی سر بلند کردیم و به فرخ چشم دوختیم.رضا گفت:من مثل تو نیستم پسرعمه.فرخ پوزخندی زد :مثل اینکه یادت رفته منم ایستادم.
آقابزرگ فرخ را وادار کرد با شهرزاد دختر عمویش ازدواج کند فرخ دست به هر کاری زد حتی خودکشی اما آقا بزرگ از حرفش برنگشت.

بازهم تمام خانواده جمع شده بودند اما اینبار در حیاط بیمارستان.
بابا گفت:آقا بزرگ بهتره از تصمیمتون برگردین حالش خیلی بده.آقا بزرگ سکوت کرده بود.
عمو محسن گفت:آقا بزرگ پسر من گناهی نکرده اینکارو باهاش میکنین.
زن عمو فاطمه با گریه گفت:آقا بزرگ میخواین عزیز دردونموازم بگیرین؟تنها پسرم؟آقا بزرگ من رضا رو به این آسونی به دست نیاوردم که شما این طوری ازم بگیرینش.مامان سعی میکرد زن عمو را ارام کند.
نگاهم بطرف مریم رفت که دور از جمع ایستاده بود.
عمو حسن گفت:آقابزرگ چرا با زندگی این بچه بازی میکنین؟من و محسن اعتراف میکنیم اشتباه کردیم مارو مجازات کنین اما با بچه ها کاری نداشته باشین.
عمو محسن گفت:آقا بزرگ مارو ببخشین. آقا بزرگ گفت:من میرم خونه.همه ماتشان برده بود آقا بزرگ بی توجه به طرف در خروجی بیمارستان رفت.مهرداد گفت:آقا بزرگ دلش از سنگ شده. زن عمو معصومه نگاه غضبناکش را به او دوخت.مهرداد گفت:راس میگم مامان چرا اینجوری نگام میکنی؟-:بسه حرف نزن خواهرت کو؟.مهرداد چرخی دور خودش زد و گفت:إإإپس مریم کو؟گفتم: رفت تو بیمارستان.عمومحسن گفت:آقا بزرگ از حرفش برنمیگرده رضا بدبخت شد من میدونستم این دختره بی خود خودشو پیش آقا بزرگ عزیز نمیکنه.
اقای دکتر؟دکتر به طرف مریم برگشت:حالش چطوره؟-:شماچه نسبتی باهاش دارین؟-:دختر عموشم-:زیاد خوب نیست بدنش خیلی ضعیف شده.گفتین چند روز غذا نخورده؟-:حدود پنج روز-:واقعا تعجب اوره خیلی خوب دوام اورده.چرا اعتصاب غذا کرده؟-مریم سرش را پایین انداخت و گفت:تقصیر پدر بزرگمه.ماجراش مفصله.سر بلند کرد دکتر به او خیره شده بود گفت:میتونم ببینمش؟-:فردا وقت ملاقات بیای می تونی ببینیش.مریم نگاه ملتمسانه ای به دکتر انداخت و گفت:خواهش میکنم آقای دکتربزارین الان ببینمش.دکتر که مجذوب نگاه زیبای مریم شده بود کمی فکر کرد و گفت:باشه اما زیاد طول نده.مریم لبخندی زد و گفت:ازتون ممنونم اقای دکتر.
در اتاق به ارامی باز شد و مریم سرش را از میان در به داخل فرو برد و با شیطنت گفت: اینطوری میخوای جلوی آقابزرگ وایسی؟آقا بزرگ صد برابر از تو قوی تره.من حاضرم روش شرط ببندم.
رضا روی تخت جابجا شد و با صدایی که از ته چاه در می امد گفت:داری رو بدبختی خودمون شرط می بندی؟
مریم لبخندش را فرو خورد در را کامل باز کرد و وارد اتاق شد روی صندلی کنار تخت نشست و رو به رضا گفت:حالا میخوای چیکار کنی؟آقا بزرگ حتی ککشم نگزید.
رضا نگاهی از سر علاقه به مریم انداخت و گفت:مهم نیست چی بشه من جز تو با کسی ازدواج نمی کنم.مریم که گونه هایش گلگون شده بود سرش را پایین انداخت و پس از چند لحظه سکوت گفت:ولی مرغ آقا بزرگ فقط یه پا داره ندیدی با فرخ چیکار کرد؟ رضا لبخندی عاشقانه زد و گفت:چون اون عشقی نداشت که بهش قدرت بده ولی عشق تو به من قدرت میده.مریم از سر خجالت لبخندی زد.ناگهان در باز شد.هردو به طرف در چرخیدند.زن عمو و عمو وارد اتاق شدند.زن عمو فاطمه با لبخند گفت:مریم جان اینجایی؟مریم لبخندی زد و گفت: مامان اینا کجان؟ عمو محسن گفت:همه رفتن-:پس من چی؟-زن عمو با لبخند گفت:نمیخوای امشب پیش من بمونی عروس گلم؟ گونه های مریم گل انداخت و چرخید و به رضا نگاه کرد. نگاهشان در هم گره خورد.

فاطمه سینی چای را روی میز گذاشت و گفت:بیا چای بخور.
مریم نگاهش را از پنجره گرفت و در حالی که به طرف او می امد گفت:اینجا خیلی زیباست.
-:یادمه روز اولی که رضا اینجا رو دید همین حرف رو زد.
مریم به لبخندی اکتفا کرد و کنار فاطمه نشست.فاطمه دستی بر صورت مریم کشید و گفت:دخترم روز به روز خوشکل تر میشه.
گونه های مریم گل انداخت.
-:دختر خجالتی من.وبا لبخند ادامه داد:از همون روزی که تو بیمارستان دیدمت ازت خوشم اومد اولین بار که در اغوش گرفتمت با چشمای نازت تو چشمام خیره شدی.همیشه دلم میخواست یه دختر داشته باشم تا بشه همدمم،رفیقم،سنگ صبورم.خدا هم با دادن تو بهم یه دختر داد وقتی معصومه می گفت:مهرداد و مهدی اذیتت می کنن با خوشحالی تو رو ازش می گرفتم و به خونه میاوردم.
مریم با لبخند گفت:خیلی دوستون دارم.من با شما خیلی راحتم بیشتر از مامان.
-:مریم جان تو در هر حالتی دختر منی.
-:آقا بزرگ ازتون می خوام از این تصمیمتون برگردین.خواهش میکنم.لیلا دختر مناسبی برای رضا و خانواده ما نیست
-:تو از کجا میدونی؟من لیلا رو خیلی خوب می شناسم،در ضمن لیلا چه اشکالی داره که مناسب خانواده ما نباشه؟
-:آقابزرگ پسرای حاج اسماعیلی…
-:پسر تو چرا زود قضاوت میکنی؟برادرای اون دختر چه دخلی به خودش دارن؟
-:آقا بزرگ پسرمن برای این دختر زیادیه لیلا پسرموبدبخت می کنه
-:یادت نره من از تو به رضا نزدیک ترم و خوشبختی رضارم بیشتر می خوام
-:آقابزرگ…
-:محسن تو هیچوقت رو حرف من حرف نمی زدی.اما این بار دومه بخاطر رضا اینکارو می کنی.الانم پاشو برو دنبال زندگیت.بزار استراحت کنم به اون پسره هم بگو با اینکارا نظر من عوض نمیشه.
عمو محسن سکوت کرده بود آقا بزرگ ادامه داد مگه با تو نیستم پاشو برو.
عمو محسن چشمی گفت و بلند شد و بعد از خداحافظی از اتاق بیرون رفت.نگاهم را به آقا بزرگ دوخته بودم.
غضبناک نگاهم کرد و گفت:چیزی می خوای بگی؟
سرمو تکون دادم وگفتم:نه،مثلا چی؟
-: راجع به این موضوع
-:به من ربطی نداره
-:برو خودت رو سیاه کن بچه.
-:وااا این چه حرفیه آقا بزرگ؟
آقابزرگ با جدیت تمام گفت:پری
-:جونم آقا بزرگ
-:من که می دونم همه این اتیشا از گور تو بلند میشه.
-:إإإ آقابزرگ من کفنم کجا بود که گورم باشه
-:تو با این سنت هنوزم ضرب المثلا رو اشتباه میگی؟
-:کو آقابزرگ؟
آقابزرگ سری تکان داد و گفت:برو بکارات برس خستم کردی.بلند شدم تا از اتاق خارج شوم که از پشت صدایم کرد و گفت:نری به همه خبر بدی محسن اینجا بودا!!!!
-:آقابزرگ مگه من به کسی حرفی زدم؟
-:من باید قبل از رضا بفکر تو باشم و تورو شوهر بدم.
-:آقابزرگ حالا شما رضا رو شوهر بدین من پیشکش،من به وقتش خودم زن میگیرم.چشمکی زدم و از اتاق بیرون پریدم.
بعد از بخواب رفتن آقا بزرگ عزم رفتن به بیمارستان کردم.
با دسته گل وارد اتاق شدم رضا خوابیده بود.به ارامی به سمت تخت رفتم با ملایمت نامش را صدا کردم:رضا…رضا…کمی تکان خورد اما بیدار نشد.نگاهی به دسته گل انداختم آن را روی سینه اش کوبیدم و گفتم:ددد پاشو دیگه.
هراسان از خواب بلند شد.راست نشست و پرسید: آقابزرگ اومده؟
غش غش خندیدم و گفتم:بسوزه پدر عاشقی.
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:چه خبرته؟مگه سر اوردی؟
به طرف در به راه افتادم و گفتم:فکر نمیکنم خبرای آقابزرگ مهمتر از سر باشه.پس من رفتم.
دلجویانه صدایم کرد:پری؟؟؟؟قهر نکن ابجی خانم.
به سویش چرخیدم وگفتم -:خرم میکنی؟
لبش را گاز گرفت و گفت:این چه حرفیه؟چه خبر؟
-:اوممم سلامتی!!!!!!
-:دیگه چه خبر؟
-:خبر خاصی نیست
-:پرییییی!!!
-:ببببعععععلللله؟
-:اذیت نکن،بگو از آقابزرگ چه خبر؟
صدایم را صاف کردم و گفتم:بر طبق اطلاعات جمع اوری شده توسط کاراگاه حرفه ای؛یعنی اینجانب آقا بزررررررررررررررگ همچنان روی تصمیمشان پافشاری میکنند و تلاش های خانواده و اقوام درجه دو و سه ی این دو عاشق دل خسته کار به جایی نبرده و مرغ آقابزرگ همچنان یک پا دارد.
مستاصل نگاهم کرد و گفت:پس مریم چی؟
آه بلندی کشیدم و پس از نشستن روی صندلی گفتم:داره می سوزه و میسازه.جلوی چشمش دارن شمارو داماد می کنن.
با ناراحتی نفسش را بیرون داد و گفت:حالاچیکارکنم پری؟
روی صندلی جا به جا شدم و گفتم:دوای درد تو فقط یه چیزه.
با نگاه پرسشگری گفت:چی؟
-:فرارررررررر!!
با چشمان گرد گفت:یعنی با مریم فرار کنم؟
نیشخندی زدم و گفتم : نچایی.مگه مردم دخترشونو از سرراه اوردن که بدن شما برداری در رین؟
-:پس چی؟
-:منظورم اینه شما یه مدت گم وگور شین و پیغام بدین یا مریم یا هیچکس
-: چی؟میخوای آقابزرگ رو بندازی بجون من و مریم؟
-:راس میگی!!پس پیغام بده تا سی سالگی قصد ازدواج نداری
-:می خوای مریم و شوهر بدن؟
-:اینم حرفیه!!تا اون موقع مریم یه بچه هم بغلشه.
-:تو گلوکز نسوزون.پیغام میدم با لیلا ازدواج نمی کنم
-:اینطوری بهتره،واسه خودت زمان می خری
-:یعنی چی؟
-:یعنی یکم وقت می بره آقا بزرگ تو این فامیل درندشت یه دختر دیگه واست نشون کنه.
سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:پس چیکار کنم؟
-:اصلا پیغام بده فعلا قصد ازدواج نداری
-:باید فکر کنم
-:پس تو به فکرت برس منم برم که الان این پرستاره بیاد بیرونم می کنه.اخه موقع اومدن به پروپاش پیچیدم
-:باز چی کار کردی دختر؟
کیفمو برداشتم و در حالی که از اتاق بیرون می رفتم گفتم:چیز خاصی نبود.راستی آقابزرگ پیغام داد:مرد که این همه ضعیف نمیشه بهتر بچه بازی رو تموم کنی که ایشون منصرف نمیشن.واز اتاق بیرون اومدم.
مخفیانه و به دور از چشم پرستاری که موقع اومدن دیده بودم به طرف اطلاعات رفتم.پرسیدم: دکتر فرح بخش هستن؟
پرستار با انگشت به ان طرف سالن اشاره کرد وگفت:دارن میان.
مرد جوانی که روپوش دکتر بتن کرده بود نزدیک شد بسویش رفتم و گفتم:ببخشید دک
تر-:با لبخند نگاهم کرد وگفت:بفرمایید.
-:حال پسر عموی من چطوره؟
با تعجب نگاهم کرد و پرسید:پسر عموی شما کیه؟
-:رضا!!
پرسشگر نگاهم کرد.-:رضا بابایی دیگه
-:اهان ایشون رو میگین
-:بله با اجازتون
-:دیشبم به خواهرتون گفتم حالشون خوبه فقط ضعف کرده بودن.اما نمی دونم چرا دلش نمی خواد از اینجا بره بیرون
-:وای اقای دکتر شما یه لطف کوچکی به من می کنین.
دکتر ابروهایش را بالا انداخت و گفت:بفرمایین
-:دکی جون تا وقتی من نگفتم اینواینجا نگهش دار.
خنده ای کرد و گفت:مگه اینجا اسایشگاهه؟
-:اخه اقای دکتر شما نمی دونین که اگه این پسره از اینجا بیاد بیرون زنش میدن
-:تبریک میگم بهم میاین
-:چی چی رو تبریک میگین مراسم عزاست،بعدشم کی گفته من زن این دیوونه میشم؟
-:پس چرا می خواین تو بیمارستان نگهش دارم؟
-:اقا شما یه لطفی کن نگهش دار به اوناش چیکار داری؟
-:اخه تا من ندونم که نمی تونم نگهش دارم.اگه فردا یکی اومد گفت:چرامریض دو روز رو نگه داشتی چی بگم؟
-:دکی جونم خودت ماس مالیش کن دیگه.بعدا سر فرصت واست تعریف میکنم.الان باید برم که اگه آقابزرگ بیدار شه ببینه نیستم سر از کارام در میاره نقشه هام نقشه بر اب میشه و به سرعت خداحافظی گفتم و به سمت در خروجی دویدم.
دکتر گفت:ولی … خانم… بی توجه به حرفش به راهم ادامه دادم.

در حیاط بیمارستان مشغول قدم زدن بودم و مدام ساعتم را نگاه میکردم.با خود فکر کردم:این دختره دیگه کجا موند.الان وقت ملاقات تموم میشه.
-:انشا…اومدین این دفعه مریضتون رو ببرین.به سرعت به طرف صاحب صدا چرخیدم
-:إإ.شما اینجا چیکار می کنین
-:تا اونجایی که یادمه اینجا محل کارمه.نیشخندی زدم و گفتم:راس میگینا.راستی یادم رفت از بابت اون لطفی که بهم کردین تشکر کنم.
دکتر لبخندی زد و گفت:مگه کسی حریف زبون شما میشه؟خواهش می کنم کاری نکردم
-:تیکه می ندازین؟
-:من همچین جسارتی نمی کنم.می خواین برین ملاقات؟
-:بله
-:بهتره زودتر برین تا وقت ملاقات تموم نشده.اهی کشیدم و گفتم:اگه لیلی بیاد میریم سراغ مجنون.
با تعجب نگاهم کرد و گفت:لیلی؟؟؟
خواستم چیزی بگویم که با دیدن مریم که به طرفمان می امد حرفم را فرو خوردم.روی ساعتم کوبیدم و گفتم:کجایی دختر؟یه ساعته اینجا علافم.
دکتر به طرف مریم چرخید و با لبخند سلام کرد.مریم به هردویمان سلام داد و با نگرانی رو به دکتر گفت: رضا چیزیش شده؟
پیش دستی کردم و گفتم:نخیررر.ولی از بس منتظرت موند چشمش به در خشک شد.
-:پری هزار بار گفتم ضرب المثل استفاده نکن.
-:برو بابا کجا بودی؟یه ساعته منو اینجا کاشتی.
مریم نگاهی به دکتر انداخت و گفت:حالا بیا بریم برات توضیح میدم. پس از خداحافظی از دکتر جدا شدیم.
در و باز کردم و وارد اتاق شدم رضا پشت پنجره ایستاده بود.با صدای در به طرفم برگشت و نگاهم کرد.سلام کردم و گفتم:دورو زمونه عوض شده یادش بخیر اون زمونا که کوچیکترا به بزرگترا سلام می دادن.
رضا به ارامی سلام کرد.
-:چته؟تو این اتاق تاریک حوصلت سر رفته؟یا مریضیه مریضا بهت سرایت کرده؟
پوزخندی زد و چیزی نگفت.
-:برای اینکه تنها نمونی واست یه مهمون اوردم.
رضا با تعجب نگاهم کرد.در را باز کردم و گفتم:سوپرایز.
مریم خجالت زده وارد اتاق شد.رضا محو تماشای مریم شده بود.پس از چند لحظه سرفه ای کردم و گفتم:حاجی چشاتو درویش کن.دختر مردم و درسته با چشات قورت دادی.رضا خجالت زده سر به زیر انداخت و مریم سقلمه ای به پهلویم زد.پس از چند دقیقه هر دو سر بلند کردند و نگاهشان را به من دوختند. احساس کردم بینشان مزاحمم.گفتم:خیلی خوب بابا دارم میرم چرا اینطوری نگام می کنین؟ وقبل از رفتن در گوش مریم گفتم:بعدا از زیر زبونت می کشم.مریم لبخندی زد از اتاق خارج شدم و در را پشت سرم بستم.
وارد کافی شاپ شدم و به دنبال میز خالی دور سالن چشم چرخاندم.نگاهم به دکتر فرح بخش که مشغول نوشیدن چای بود افتاد.شیطنتم گل کرد نیشخندی زدم و با خودم فکر کردم:بهتر از تنهایی هست.به طرفش رفتم و گفتم:اجازه هست بشینم.
سربلند کرد و گفت:خیلی جالبه شما همه جا هستین
-:این از خصوصیات منه.
-:بفرماییید بشینید.صندلی رو به رویش را عقب کشیده و نشستم.سفارش چای دادم.پرسید چرا تنهایین؟خواهرتون کجاست؟
-:تو خونه
-:به این زودی رفتن؟
-:کجا رفتن؟
-:خونه.نیشخندی زدم و گفتم:اهان مریم و میگین؟اون که خواهرم نیست.
-:پس چی؟
ابروانم را بالا انداختم و گفتم: مریم خواهر شوهر خواهرمه!!
متحیر سرتکان داد و گفت: چی؟
خندیدم و گفتم: یکم پیچیده هست. خواهر من یعنی پرگل نامزد پسرعموم یعنی برادر مریمه.
خندید و گفت: چرا لقمه رو دور سرت میپیچونی؟ یه دفعه بگو مریم دختر عموته.
-: این طوری باحالتره.
خندید وگفت:پس رضا و مریم خواهر برادرن
-:لیلی و مجنون با هم خواهر برادر بودن؟
-:نه!!!
-:پس من این همه لیلی مجنون صداشون میکنم تو نفهمیدی بینشون چه رابطه ای هست؟
-:بنظرت زیادی جوون نیستن؟
-:عشق سن و سال حالیش نمیشه. این را گفتم و ناخوداگاه صدایش در گوشم پیچید:پریسا…پری دریایی من…!!!!
با صدای دکتر به خودم اومدم و نگاهش کردم-:خانم بابایی؟حالتون خوبه؟
لبخندی زدم و گفتم:خوبم،ببخشید.گیج و منگ به ساعتم نگاه کردم.بی اختیار گفتم:وای آقابزرگ الان پخ پخم میکنه.
ناگهان دکتر با صدای بلند خندید و گفت:نمی خواین مریضتون رو ببرین؟
-:نه دیرم شده دنبال کاراش هستم.شما فعلا دو سه روزم نگهش دارین
-:اما خانم بابایی…
-:اذیت نکنین دیگه دکتتر.بلند شدم و خداحافظی گفتم.چند قدم بیشتر نرفته بودم که برگشتم و گفتم:راستی اقای دکتر.
فنجان را روی میز گذاشت و گفت:بله؟نگاه شیطنت امیزی به او انداختم و گفتم:این کفنی که براش گریه میکنین توش مرده نیست.دکتر هاج و واج نگاهم میکرد.که ادامه دادم:درباره ی مریم.و به سرعت از او دور شدم.

با دیدن مهرداد و پرگل در حیاط از اتاقم زدم بیرون.قبل رفتن به حیاط سری به اقابزرگ زدم خواب بود.وارد حیاط که شدم مهرداد دست پرگل را در دست داشت و باهم مشغول حرف زدن بودن و مهرداد نگاهش را به صورت پرگل دوخته بود.چه قدر این نگاه برایم اشنا بود.همیشه نگاهش را در چشمانم می دوخت و حرف می زد.به خودم امدم و به طرفشان رفتم.یاالهی گفتم و نشستم. مهرداد گفت:باز که تو اومدی دختر!!!
-:هوی مواظب حرف زدنت باشا،طلاق خواهرمو می گیرم ازت.
پرگل با ناراحتی گفت:پریسا.
-:خیلی خوب،این عشقولانه بازیا رو تموم کنین،مهرداد خان این چند روزه معلومه کجا بودی؟ چرا نمیای سراغ زنت؟اینم دیوونه می کنی می ندازی به جون ما؟
-:پرگل چیزیش شده بود؟
-:یعنی خااااااااااااااااااااااک بر اون سرت.اینارو ولش کن!یه جا می شناسی ادم فراری توش قایم بشه؟
پرگل و مهرداد با چشمان گرد نگاهم کردند.مهرداد زمزمه کرد:فراری؟
پرگل گفت:پری می خوای چی کار کنی؟
-:اروم چه خبرتونه الان همه می فهمن.کاری نمی خوام بکنم.
مهرداد به ارامی گفت:پس منظورت از فرار چی بود؟
-:رضا می خواد فرار کنه داریم دنبال جایی می گردیم تا اونجا قایم شه.
پرگل گفت:یعنی رضا بخاط ازدواج می خواد فرار کنه.
-:دلیل دیگه ای هم داره خواهر من؟
مهرداد گفت:پریسا اگه آقابزرگ بفهمه جنازمون اینجا دراز میشه.
-:پس می ترسی؟
-:معلومه می ترسیم پریسا.من و مهرداد اقابزرگ رو می شناسیم اون اگه بفهمه می کشتمون.
-:مهرداد خان این کارو داری برای خواهرت می کنیا.
مهرداد در فکر فرو رفته بود.با دیدن این حالتش لبخند کمرنگی بر لبم امد که نمی توانستم کنترلش کنم.
مهرداد پس از مدتی فکر کردن تلفنش را بیرون اورد و گفت:بزار چند تا زنگ بزنم.
پرگل نگران نگاهش کرد و گفت:می خوای چی کار کنی؟
مهرداد خندید و گفت:می خوام از روابطم استفاده کنم.و چشمکی به من زد.
پس از تماس با چند نفر رو به من گفت:رضا ادم قانعیه راحت می شه قایمش کرد.یکی دوتا جا سراغ دارم.ولی بهتره زیاد جای دوری نفرستیمش.
تشکر کردم.روی گرداندم بروم که ناگهان جرقه ای در ذهنم زده شد.به طرفشان برگشتم و گفتم:بچه ها شما که دهنتون قرصه؟
مهرداد گفت:دستت درد نکنه خواهر زن جان.
گفتم:کار از محکم کاری عیب نمی کنه.
******
وارد اتاقم شدم در را بستم و از پنجره نگاهی به حیاط انداختم.اقا بزرگ کنار حوض مشغول وضو گرفتن بود.به سرعت گوشیم را از روی میزم برداشتم و شماره گرفتم.پس از چند بوق صدایش در گوشی پیچید:هیچ معلوم هست کجایی دختر؟
-:سلام
-:علیک.شما دوتا راحت باشینا.من جای هر دوتاتون حرص و جوش می خورم.
-:الهی قربون اون حرص و جوشت برم حالا چی کار کردی؟
-:شما یه دسته گل بخر بریم دیدار یار که کم کم کارا داره درست میشه.
مریم با شوق فریاد زد:راس میگی پری؟
-:چه خبرته گوشم کر شد.خدا به داد رضا برسه.
-:وای پری رضا کلی خوشحال میشه.
-:می دونم.
-:دیوونه.
-:راستی پری خرج بیمارستان رو از کجا میاریم؟
-:خودت چی داری؟
-:من اونقدری ندارم.اما از مهدی و مهرداد می گیرم.
-:باشه همین کارو بکن.منم یه مقدار دارم.یکمم از پویا و پرگل بگیرم فکر کنم جور شه خرج بیمارستان.
-:پری خیلی ممنون.
لبخند بزرگی زدم و گفتم:کاری نمی کنم.
-:نیشتو ببند.
-:ببین تو رو خدا داره حرف خودمو به خودم بر می گردونه.
-:پری اگه آقابزرگ بفهمه؟من خیلی می ترسم.
-:اخه شجاعت.شما دوتا که میترسیدین چرا عاشق شدین؟
-:پری اگه اخر سر آقابزرگ کوتاه نیاد چی؟
ناگهان در باز شد و آقابزرگ در استانه در پدیدار گشت:حرفی که هنوز از دهانم خارج نشده بود را فرو خوردم.آقابزرگ گفت:پری چیکارداری میکنی؟صدات می کنم جواب نمیدی؟
گوشی را نشانش دادم و گفتم:داشتم با تلفن حرف می زدم.
-:زود تموم کن کارت دارم.
با شیطنت پرسیدم:چی کار داری آقابزرگ؟
-:اعوذبالله این دختره دست شیطونم از پشت بسته.پاشو بیا ببین چیکارت دارم.
واز اتاق بیرون رفت.گوشی را به گوشم چسبوندم.صدای خنده مریم در ان پیچیده بود گفتم:رو اب بخندی.هرهر راه انداختی واسه من.
-:آقابزرگ چه حلال زاده هست.
-:پس چی فکر کردی؟برو زود اماده شو.پولارم بگیر یه دسته گلم بخر ساعت4هم جلوی بیمارستان باش تا بیام.
-:باشه،می بینمت.
-:مریم دیر نکنیا میکشمت.
-:باشه فعلا
-:بای.
*******
در ماشین را بازکردم،روی صندلی کنار پرگل جای گرفتم و گفتم:بزن بریم ابجی خانم که دیر شد.
پرگل پایش را روی پدال گاز فشرد.ماشین از جا کنده شد.گفتم:مرداد زنگ نزد؟
-:چرا اتفاقا الان زنگ زد.گفت:کارا رو راست و ریس کرده میاد بیمارستان.
-:خداروشکر.خیالم راحت شد.
-:پری اگه آقابزرگ بفهمه که پری نازش داره چیکار می کنه سکترو میزنه.
-:تقصیر خودشه،آقابزرگ داره از روی لجبازی این دوتا کفتر عاشق رو از هم جدا میکنه.
-:شنیده بودم بچه ها لجبازی می کنن اما پیرمردا نه.
-:فعلا که پیرمرد قصه ما از بچه هم بچه تره.
پرگل با صدای بلند خندید.
-:پری دسته گل بگیریم؟
-:لازم نیست مریم میگیره.
-:پس پیش به سوی بیمارستان.
جلوی بیمارستان پرگل محکم ترمز کرد که به جلو پرتاب شدم.داد زدم:پرگل مثلا 3ساله راننده ای!اخه این چه وضع رانندگیه؟من نمی دونم بابا چرا واسه تو ماشین خریده.
-:از تو که بهترم اصلا بلد نیستی.
-:من با اعتماد بنفس تمام میگم بلد نیستم.اما تو چی مثلا بلدی؟این چه دست فرمونیه؟هزار بار گفتم اروم ترمز کن.اگه این کمربند و نمی بستم با سر رفته بودم تو شیشه.
-:کم غر بزن ننه.بپر پایین.
از ماشین بیرون امدم و در را کوبیدم.
-:هوی در طویله که نیست.
با سلام مریم نتوانستم جواب دندان شکنی به پرگل بدهم.

مهرداد به همراه پرگل از اتاق خارج شدند.نگاهم به مریم و رضا افتاد که نگاهم می کردند.روی صندلی نشستم و گفتم:فکرشم نکنین برم بیرون.اصلا حوصله اون پرستار رو ندارم باز می خواد حال منو بگیره.
هر دو خندیدند.-:مرگ رو اب بخندین.زنگ موبایل مریم به صدا در امد.به رضا گفتم:چیزی کم و کسر داشتی زنگ بزن تا یه جوری واست بفرستم.
-:باشه،مهرداد گفت:همه چی اونجا هست،فقط نگران شمام.
-:نگران ما نیستی!نگران مریمی که از اون خیالت راحت،خودم حواسم بهش هست.
مریم که گوشی را قطع کرد پرسیدم:کی بود؟
-:مهدی!می خواست بپرسه رضا مرخص شد یا نه؟
از روی صندلی بلند شدم و با تعجب پرسیدم:مهدییی؟مگه اونم خبر داره؟
-:پس فکر کردی اون همه پول رو از کجا اوردم؟
-:خدای من،خدای من!!یعنی همه می دونن دیگه.به آقابزرگ چیزی نگفتین؟
رضا غش غش می خندید.
ادامه دادم:نکنه الان اقابزرگ در بزنه بیاد تو؟
در همین حین چند ضربه به در خورد.هراسناک از جا پریدم و گفتم:نه.
در باز شد و پرگل و مهرداد وارد اتاق شدند.
مریم ناراحت گوشه ای ایستاده بود.مهرداد برگه ای را در دست تکان داد و گفت:مرخصی جناب پاشو بریم.نگاهی به مریم انداخت و گفت:این چشه؟
پرگل گفت:مریم جون سفر قندهار که نمی خواد بره.
رضا نیشخندی زد وگفت:خودم درستش می کنم و به کنار مریم رفت و گفت:خانمی ناراحت نشو پری شوخی کرد.چند روز نمی تونم ببینمتا.میخوای این قیافه ی اخموت یادم بمونه؟
کنار مریم رفتم و دم گوشش گفتم:داشتم شوخی می کردم.ببین اگه این شوخی رو نمی کردم که رضا نمیومد منت کشی.
مریم خندید.رضا با دیدن خنده ی او خندید و گفت:افرین همیشه بخند.
مهرداد گفت:بسه دیگه بزنین بیرون حاضر شه بریم.راستی قبل رفتن خداحافظیتونم بکنین بزنین به چاک که اگه همه باهم ایشون رو ببریم روستا اقابزرگ می فهمه ماجرا چیه!!همه برین سر کارو زندگیتون خودم می رسونمش.
مریم گفت:من میام.
گفتم:مهرداد راست میگه،تو که بدتر.بهتره بری خونه.رضا به طرفمان امد از من و پرگل خداحافظی کرد. سپس رو بروی مریم ایستاد و به ما نگاه کرد. خندیدم و گفتم: بچه ها حرفا خصوصیه همه بیرون.
و جلوتر از همه از اتاق خارج شدم. موقع خروج رضا صدایم کرد و گفت: خیلی به گردنم حق داری ابجی خانم. کاش بشه برات جبران کنم؟!
با شیطنت نگاهش کردم و گفتم: شما دخترعموی منو خوشبخت کن. بقیش پیش کش.
خندید و گفت: ولی بازم ممنون!
لبخندی زدم و گفتم: قابلی نداره.
و از در خارج شدم. مهرداد و پرگل نیز به دنبالم از اتاق خارج شدند.
*******
اه بلندی کشیدم و از روی صندلی پا شدم و به طرف پرگل و مهرداد رفتم که در حال صحبت بودند رفتم.سرفه ای کردم که هر دو به طرفم برگشتند.گفتم:خیلی طولش ندادن؟
مهرداد با نیشخند گفت:حوصلت سر رفته؟
باز هم اهی کشیدم و گفتم:شما دوتا دارین از فرصت استفاده مفید می کنین با هم صحبت می کنین.من چیکار کنم؟این دکتره هم نیست یکم سرگرم بشم.
مهرداد با شیطنت گفت:کدوم دکتره؟
-:همین دکتر رضا دیگه.
پرگل گفت:همون جوونه؟
سرم را به علامت مثبت تکان دادم.
مهرداد با کمی ناراحتی گفت:چشمم روشن.
پرگل ادامه داد:گلوت پیشش گیر کرده؟
خندیدم و گفتم:من و این حرفا؟گلوی اون پیش مریم ما گیر کرده.نمی دونی وقتی می بینتش چجوری نیشش باز میشه.
مهرداد با خشم گفت:مگه دست خودشه؟خواهر من صاحب داره.
نیشخندی زدم و گفتم:خیالت راحت خودم حالیش کردم:مریم یه بار عاشق شده.
مهرداد خندید و گفت:افرین بالاخره این فلسفه ی خدا یکی،عشق یکی تو به درد خورد.
لبخندی زدم و گفتم:اره.ویادش دوباره در ذهنم تداعی شد:یعنی پری دریایی بعد از من عاشق کسی نمی شی؟-:همونطور که خدا یکیه،عشق هم یکیه؛من بعد از تو به کسی فکر نمی کنم.-:اما من می خوام بعد از من بازم عاشق بشی و زندگی خوبی داشته باشی.به شرطی که مرد خوبی باشه.خندیدم و گفتم:بهترین مرد برای من فقط تویی.
پرگل ضربه ای به بازویم زد و گفت:کجایی؟مغز متفکر من؟بزن بریم که عترت خانم تماس گرفتن.
-:مامان چیکارمون داره؟
-:نمی دونم فقط گفت:زودبیاین خونه.
-:پس مریم چی؟
-:ساعت خواب تو ماشین منتظره.
نگاهی به راه روی بیمارستان انداختم و با لبخند از انجا بیرون رفتم.
سوار ماشین که شدم.مریم در صندلی عقب نشسته بود و مانند ابر بهاری گریه می کرد.
گفتم:چته؟چیزی نشده که حالا!!!
در حالی که بینیش را بالا می کشید گفت:همش تقصیر آقابزرگه!اخه چرا اینکار و می کنه؟
نیشخندی زدم و گفتم:دستش درد نکنه.
پرگل چپ چپ نگاهم کرد.
ادامه دادم:اگه اینکارو نمی کرد که فردا پس فردا قدر هم رو نمی دونستین که.هرکه هندوستان خواهد جور طاووس کشد. پرگل خندید و گفت:پری…
-:چیه مگه دروغ میگم؟
-:اگه حرف نزنی نمیگن لالی.
-:چرا!! امتحان کردم همه فکر کردن چیزیم شده.
مریم گریه اش را تشدید کرد.پرگل گفت:مریم بسه دیگه.باز چته؟
-:اخه نمیدونی که رضا چی گفت.
به سرعت به عقب برگشتم وگفتم:چی گفت؟
در حالی که صدایش از ته چاه در می امد گفت:گفت به جز تو با کس دیگه ای عروسی نمی کنم.
به زور خنده ام را کنترل کردم وگفتم:اون که الان چند روزه داره این رو میگه.
-:اخه این یکی فرق داشت.
به جلو برگشتم وبی صدا خندیدم.

زنگ در که به صدا در امد لرزه ای بر تنم افتاد.و ناخود اگاه نگاهم به سوی مریم و پرگل که با نگرانی مشغول صحبت با یکدیگر بودند افتاد.مهرداد وارد اتاق شد کنارم نشست و گفت:خدا بخیر کنه.
سمانه و سپیده به طرف در دویدند و گفتند:ما باز می کنیم.
زیر گوشش گفتم:اگه بفهمن تو مرخصش کردی چی؟
-:دهن پرستاره قرصه،حرفی نمی زنه.
با تعجب پرسیدم:چطوری؟
انگشتانش را به نشانه ی پول به هم مالید و گفت:با این.
-:اگه حرفی بزنه فردا بیمارستان رو روی سرش خراب می کنم.
-:از تو با…
با صدای فریاد اقابزرگ که از حیاط می امد همه از جا پریدیم و به سرعت به طرف حیاط دویدیم.
آقابزرگ گوشه ی حوض نشسته بود و دستش را روی قلبش گذاشته بود.
عمه رقیه پرسید:چی شده اقابزرگ؟
زن عمو فاطمه گفت:رضا کو؟
بابا و عمو محسن با خشم هم صدا گفتند:رضا از بیمارستان فرار کرده.
همه با ناباوری نگاهشان کردند.زن عمو فاطمه ناگهان روی زمین نشست.مهرداد با تعجب گفت:فرار؟
به سختی خنده ام را فرو خوردم.
اقابزرگ گفت:می بینین چه بلایی داره سرم میاد؟ابروی چندین و چند ساله منویه بچه فسقلی داره به باد میده.حالا جواب حاج اقا اسماعیلی رو چی بدم.
عمه زینب به ارامی زمزمه کرد:خوبه خودتون هم می دونین اون هنوز بچه هست.
زن عمو فاطمه در حالی که اشک می ریخت گفت:اقابزرگ بچه ی من معلوم نیست کجاست؟ چه بلایی سرش اومده؟ اون وقت شما نگران حاج اقا اسماعیلی هستین؟
اقابزرگ فریاد کشید:نترس هیچ بلایی سرش نیومده.فقط می خواد منو سکته بده.
عمو حسن گفت:اقابزرگ اروم باشین.خدایی نکرده…
اقابزرگ با فریاد گفت:چیه؟ سکته میکنم؟اینا همش بخاطر دختر توئه. وگرنه اون پسره هیچ وقت رو حرف من حرف نمی زد.چه برسه به فرار.
مریم با گریه به طرف اتاق من دوید.هنگامه هم به دنبالش رفت.
مهدی کنار مهرداد ایستاد و چیزی گفت.پرگل به کنارم امد.در حالی که به زور خنده ی خود را کنترل می کردم نگاهش کردم.گفت:چیه داری از دسته گلی که به اب دادی لذت می بری؟
با جدیت به طرفش برگشتم و گفتم:بیا این جا یه مسئله ای رو روشن کنیم،این تقصیر اقابزرگه،
اگه یکم لجبازی رو کنار میزاشت.هیچ وقت این تصمیم رو نمی گرفت.
-:اوه،پری چه جدی!
-:پرگل شوخی نیست،پای زندگیه دونفر در میونه.حالا زندگی لیلا که خودش نابود شده هست.
-:لیلا هرچی هم باشه حقش این نیست با مردی ازدواج کنه که هیچ علاقه ای بهش نداره.
-:دیدی؟این ازدواج به نفع هیچکس نیست.
زن عمو معصومه و مامان زن عموفاطمه را از روی پله بلند کردند و به داخل بردند.عمو محسن هم زیر بازوی اقابزرگ را گرفت و او را بالا اورد.
ان روز با همه ی اتفاقاتش بخیر گذشت.

********

گوشی ام را به دست گرفته و گوشه ی اتاق نشسته بودم.عمه زینب چیزی گفت.
بی توجه بازهم نگاهم را به بیرون از پنجره دوختم.
مامان با ناراحتی گفت:نمی دونم زینب جون امروز چش شده!از صبح همینطوریه!اینجا نیست هرچی هم می پرسم چته؟هیچی نمی گه.
عمه گفت:جوونه،گاهی خسته میشه،همیشه که شیطونی می کنه.وقتی ساکت میشه همه نگران میشیم.
مامان گفت:بچم درساش سنگینه.
عمه با خنده گفت:خانمی می خواد دکتر بشه.الان خسته میشه چند سال دیگه با افتخار به همه میگه دکتره.
پرگل وارد شد و گفت:عمه راست میگه مامان جان،فردا پس فردا دکتر که شد،نمی تونی گیرش بیاری دو کلمه باهاش حرف بزنی.
صدای بابا در ساختمان پیچید:عترت،عترت؟
مامان بلند شد و گفت:برم ببینم اسد اقا چی میگه.با رفتن مامان پرگل با شیطنت پرسید: عمه جان از رضا خبری نشد؟
راستش عمه جان محسن می گفت:رضا زنگ زده گفته حالش خوبه.
به سرعت چشم از پنجره گرفتم و گفتم:کی زنگ زده عمه؟
پرگل گفت:چه عجب زبون تو باز شد.
-:نگفتی عمه؟
-:دیشب زنگ زده.
از دیشب خبری از رضا نبود و این نگرانم می کرد.عمه زینب بلند شد و گفت:من دیگه باید برم.
اومدم ببینم حالتون چطوره.
پرگل گفت:عمه جان شما که تازه اومدین!
عمه در حالی که از اتاق خارج میشد گفت:دیره عمه جان شهرزادم اومده.برم که تنهاست.
بلند شدم از عمه خداحافظی کنم.در اغوشم کشید و به ارامی در گوشم زمزمه کرد:خیلی پکر نباش،تو که می دونی کجاست.

از اغوشش بیرون امدم و با تعجب نگاهش کردم چشمکی بهم زد و گفت:فعلا خداحافظ.

جلوی بابا نشستم و گفتم:بابابزار برم دیگه.
-:نمیشه بچه،تو تمام زمان مدرسه اردو نرفتی حالا چی شده می خوای بری اردو؟
-:بابا اون فرق می کرد.
-:چه فرقی بچه؟
شانه هایم را بالاانداختم و گفتم:فرق داره دیگه بابا.
بابا سرش را تکان داد و بلند شد. گفتم:اسد خان.
بابا به طرفم برگشت و گفت:من با این حرفات خر نمی شم.
دستم رو به سرم زدم و گفتم:خاک به سرم بابا.من چی گفتم؟
-:بچه بشین سر جات من نمی زارم بری اردو.
با ناراحتی گفتم:ناسلامتی دکتر مملکتم.
مامان خندید.بابا گفت:فعلا که نیمچه دکتری.هر وقت دکتر شدی اون موقع می تونی بری.
با حرص گفتم:بابا.
-:همین که گفتم.از اتاق خارج شد.نگاهم به مامان افتاد.لبخند موزیانه ای زدم و گفتم:عترت خانم؟
مامان هم بلند شد و در حالی که بیرون می رفت گفت:من بابات رو راضی نمی کنم.
در که بسته شد با حرص پام رو به میز کوبیدم اما خودم دردم گرفت.زنگ گوشیم بلند شد.به طرفش شیرجه رفتم.گوشی رو به گوشم چسبوندم و گفتم:رضا؟
صدایی از اون طرف گفت:مریمم پری!
نفسم رو بیرون دادم و گفتم:چی شد؟
مریم با گریه گفت:بابا نمی زاره پری.تو با عمو حرف زدی؟
-:اوهومم.اونم نمی زاره.
-:هنوز خبری از رضا نشده؟
-:نه!با این حرفم گریش بیشتر شد.
-:چته؟برای چی گریه می کنی؟
با لکنت گفت:پر…ی.یع …نی…واسش اتفاقی افتا…ده؟
-:جمع کن ببینم.نترس بادمجون بم افت نداره.اون خوبه.الانم حتما سرش به کاری گرمه خبری ازش نیست.
-:خیلی نگرانشم.
-:منم همینطور.
-:اگه اقا بزرگ با این کارا کوتاه نیاد چی؟پری باید بشینم داماد شدن رضا رو به چشم ببینم.
-:اون و باید به چشم ببینی.وقتی میاد عروس خانم و از ارایشگاه بیاره می بینیش.اونم نگات می کنه،میبینه عروسش از همیشه خوشکل تر شده.
-:إ!پری شوخی نکن جدی گفتم.
-:نمی دونم مریم.امیدوارم اقابزرگ کوتاه بیاد.دوست ندارم بازم یه نقشه جدید بکشم.یعنی فکر دیگه ای به زهنم نمی رسه.
-:پری تو می دونی چرا اقابزرگ نمی خواد من با رضا عروسی کنم؟
-:من چه بدونم.از اینکه به مریم دروغ بگم متنفر بودم اما همون روزی که فهمیدم به اقا بزرگ قول دادم حرف نزنم.چه سخته ادم رازی و تو دلش نگه داره.
-:پری؟
-:هان؟چته هی پری پری میکنی؟بگو دیگه؟
-:ببخشید.
-:مریم معذرت می خوام کنترلم و از دست دادم.اخه هی پری پری می کنی.عصبی شدم. برای عوض کردن جو گفتم:مریم تو هنوز بچه ای بشین سر درس و مشقت.ببینم مگه تو امسال کنکور نداری؟برو به درست برس.رضا هم الان نشسته اونجا خر خونی می کنه.ببین فردا اون قبول شه تو بمونی با من طرفیا.
مریم خندید.ادامه داد:هی…بالاخره خندیدی.برو بشین سر درست.از رضا خبری شد بهت می گم.
بعد از خداحافظی بلند شدم.وضو گرفتم و به اتاقم رفتم.چادرم و سرم کردم.سجادم و پهن و مشغول نماز شدم.وقتی نمازم تموم شد.پای سجاده نشستم:
خدا جون کمکشون کن.نزار بلایی که سر من اومد سر اونا بیاد.نزار از هم جداشن.اونا بچه ان. خودت مواظبشون باش.اونا رو به تو سپردم.
صد صلواتی که همیشه بعد از نماز می خوندم،فرستادم.داشتم سجادم و جمع می کردم که گوشی زنگ زد.به طرفش حمله کردم.چادر دور پام پیچید و خوردم زمین.خیلی درد گرفت اما گوشی و برداشتم.-:بله؟
-:پری؟
-:رضا خودتی؟
-:ببببله.
-:بله و مرض هیچ معلومه کجایی؟دیروز چرا زنگ نزدی؟هممون از نگرانی مردیم.مهرداد و مهدیم رفتن تهران.نتونستیم بهشون بگیم.
-:مریم خوبه؟
-:نخیر مگه تو گذاشتی خوب باشه؟
-:ببخشید.اینجا که تلفن انتن نمیده،مخابراتم مشکل داشت قطع بود.
-:خدابگم این مهرداد و چیکار نکنه،یعنی روستای نزدیک تر پیدا نمیشد.
-:مهرداد گفت:اینجا امن تره.پری مریم اونجاست؟
-:نه.خونشونه.داشتیم منت کشی می کردیم به اسم اردو بیایم دنبالت.
-:مگه بهتون اجازه میدن؟
-:نه.
رضا نیشخندی زد و گفت:پس خودتون و خسته نکنین.
خندیدم:رضا خوبی؟
-:اره بابا.جاتون خالی اینجا کلی خوش می گذره.حتما یه روز با هم میایم اینجا. از اقابزرگ چه خبر؟
-:خبر نیستی،یکم گرفته هست اما به روی خودشم نمیاره رفتی.
-:اگه نظرش عوض نشه؟
-:فعلا نمی دونم.دوست ندارم به اونجاش فکر کنم.مهرداد برگشت می گم بیاد سراغت.یه نامه بنویس واسه اقابزرگ بهش بگو نمی خوای به این زودی زن بگیری.دوست داری درست و ادامه بدی.بده مهرداد بیاره.برسونیم دست اقابزرگ.
-:اگه مهرداد بیاره که اقابزرگ می فهمه شما هم دست داشتین.
-:مگه دیوونه ایم با دست خودمون بدیم به اقابزرگ.یا می ندازیم تو صندوق پست یا یه فکری می کنیم واسش.
-:باشه.مواظب باشین.
-:توهم همینطور.چیزی نمی خوای بگم مهرداد بیاره؟
-:نه.اینجا همه چیز هست.کدخدا خیلی هوام و داره.
-:خداروشکر.برم به مریم زنگ بزنم خبر بدم.
-:برو بزن.راستی پری؟
-:باز چیه؟
-:به مریم بگو نیم ساعت دیگه بهش زنگ می زنم.
-:باشه اونم به چشم.امری نداری؟
-:نه.فدای ابجی خانوم.
-:برو بچه.مواظب باش.خدانگهدار.
-:خداحافظ.

ارسال نظر