رمان اشک عشق 2 | رمانی ها

رمان اشک عشق(3)

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

رمان اشک عشق

قسمت سوم

جعبه لنزم.
فکری ازتو ذهنم گذشت و باعث شد که برش دارم اما همین که خواستم برش دارم زیرش پلاک گردنبند یا حسین رو دیدم که گوشه زنجیرش خونی بود.با حسرت بهش نگاه کردم و برش داشتم و پلاک و بوسیدم.
به زنجیرش نگاه کردم.قفلش پاره شده بود.
لنز و زنجیرو دراورم و گزاشتمشون تو کیفم و به عکس علی عطا خیره شدم که تو کیفم هزار تیکه شده بود خیره شدم.
میخواستم امشب هروقت که احساس تنهایی کردم عکسشو در بیارم و بهش نگاه کنم.
صدای مامان منو به خودم اورد:
چرا نشستی دختر بیا برات یه چیزی اورم شاید کمکت کنه.
به کلاه گیسی که دستش بود نگاه کردم.
واقعا چه قدر بدبخت بودم که باید کلاه گیس میزاشتم منی که همه حسرت موهام رو میخوردند.
روی صندلی نشستم و به مامان که داشت به جای خالی موهام روی سرم نگاه میکرد گفتم:
مامان شما برید من با اژانس میام.
مامان عصبی شد و گفت:
نه خیرم لازم نکرده
و بعد خواست موهارو روی سرم بزاره که به سمتش برگشتم و گفتم:
به خدا میام ولی کار دارم خودم با اژانس میام
یکم خیره نگاهم کرد و گفت:
نمیتونم حرفتو باور کنم حرف اضافی هم نزن باید بیای حنا
با لج گفتم:
ای بابا میام دیگه شما برید من هم تا ۱ ساعت دیگه میام باید برم یه چیزی بخرم.
مامان کلاه گیس رو گذاشت رو میز و گفت:
باشه ولی وای به حالت اگه تا ۱ ساعت دیگه تو سالن نباشی..
در حالی که پوست لبمو که خشک شده بود میکندم گفتم:
باشه قول میدم.
مامان کارتی رو از تو کیفش در اورد وانداخت رو تختم و گفت:
اینم ادرس زود بیایا
و بعد با دیدن تکون دادن سرم از اتاق رفت بیرون.
سریع لباس رو از تنم خارج کردم یه تاپ بندی پوشیدم و یه مانتو سرمه ای و شلوار لی رو پام کردم و وسایلمو داخل کیف انداختم و موها رو هم گذاشتم تویه پلاستیک و تلفن بیسیم رو از تو هال برداشتم و دوباره به اتاقم برگشتم و کنار پنجره ایستادم و به اسمون خیره شدم و شماره گرفتم.
هوا بارونی بود
ولی اونقدری نبود که بخواد بارون بیاد به نظر میومد فقط دل اسمون گرفته باشه…
صدای مردی تو گوشی پیچید:
اژانس صداقت بفرمایید
صدامو صاف کردم و اروم گفتم:
سلام خسته نباشید یه ماشین میخواستم
مرد گفت:
برای کجا میخواین خانوم
یه نفس عمیق کشیدم و گفتم:
برای دو تا مسیر….
مرد یه کم با دکمه های کیبورد که صداش از پشت تلفن میومد ور رفت و گفت:
بله خانوم ادرستون لطفا
ما انتهای خیابون میشیم.کوچه صبا پلاک ۱۴
الان میان
مرسی
و بعد گوشی رو قطع کردم.

بعد از قطع تلفن به سمت دستشویی رفتم و بعد از اتمام کارم به اتاق برگشتم روسریمو به سرم انداختم و کیفم رو برداشتم که از اتاق برم بیرون که نگاهم به کارت افتاد…
یعنی برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کارتو برداشتم و خواستم باز کنم بخونمش که زنگ در به صدا در اومد.
خیلی سریع از پله ها به سمت پایین رفتم و کفشم رو به پا کردم و از در خونه زدم بیرون.ماشین اژانس یه پژواردی البالویی بود که رانندش یه مرد میانسال بود.در عقب رو باز کردم و بعد از سلام کوتاه گفتم:
بیزحمت به سمت یه طلافروشی خوب برید.
مرد سرشو تکون داد و راه افتاد.صدای اهنگ ملایمی تو فضا پیچیده بود.
اهنگ اروم و بی نقصی بود و کاملا به درد احساست بکر من میخورد.همینطور که به اهنگ گوش میدادم کارتو از پاکتشکشوندم بیرون و به نوشته های روی کارت خیره شدم.

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم
در چشمانت خیره شوم
دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم
منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم
سر روی شونه هایت بگذارم
از عشق تو…..از داشتن تو…
اشک شوق ریزم
منتظر لحظه ای مقدس که تو را در آغوش بگیرم
بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم
وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هدیه کنم
……و…….
خانه ای میسازیم
در بلندای بهار
بر درخت احساس
روی گلبرگ گل نسترنی
که از آن عشق خدا می روید
از احساس گل سرخ مدد می گیریم.
و دل کوچکمان خشنود ز دیدار شما می گردد.

با خوندن متن کارت قلبم فشرده شد و فقط تونستم یه اه بلند بکشمبا ناراحتی قفسه سینمو مالش دادم تا دردم کم شه.
نمیدونم چرا بیقراری میکرد من که مریض نبودم ولی درد داشتم.
بعد از چند لحظه ماشین جلوی یه مغازه بسیار شیک ایستاد و گفت:
خانوم اینجاست.
سری تکون دادم و ازماشین پیاده شدم و به داخل مغازه رفتم.
یه زوج جوون تو مغازه بودن که داشتن حلقه ها رو تست میکردن.
بیخیالشون رو به مرد گفتم:
سلام اقا
مرد سرشو تکون داد و گفت:
سلام خانوم بفرمایید.
از تو کیفم زنجیرو در اوردم رو میز گذاشتم.
***************************
فصل هجدهم………

وارد سالن که شدم بوی اسپند میومد.
خانوما همه چادری بودن و به نظر میومد که مردی تو سالن خانوماست.پاهام جون نداشت حرکت کنن.
ضربان قلبم به حدی بالا بود که فکر میکردم الانه که از ترس بیرون پریدنش سکته کنم….
بوی عطری اشنا به مشامم خورد.
به جای اینکه به سمت سالن برم به سمت دستشویی رفتم و موها رو روی سرم گذاشتم و بعد بیرون اومدم و لباساما پوشیدم.
از اینه به خودم نگاهی کردم.
موهای پر کلاغی لخت به دورم ریخته شده بود که تارهای باریکی از مش داخلش بود.شروع کردم به ارایش ملایم.
ارایش طوسی.
بعد از نیم نگاهی به اینه از اتاق خواستم خارج شم که نگاهم به علی عطا که با بهت داشت نگاهم میکرد افتاد.
خواستم عقب گرد کنم که خودش فهمید و زودتر از من از سالن بیرون رفت.
دستمو روی قلبم گذاشتم و بیخیال تر از همیشه به سمت میز ته سالن رفتم که هیچکس کنارش نبود.
همونجور که قفسه سینم بالا و پایین میرفت به قیافه ی علی فکر کردم.
یه لباس شیری با یه کت و شلوار مشکی موهایی کوتاه و مرتب و صورتی اصلاح شده…..
پس علی خوشحاله…..به جایگاه عروس و داماد خیره شدم.شمیم از راه دور هم معلوم بود.لباسی لیمویی تنش بود و موهاشو خیلی زیبا اراسته بود.نصفی شینیون و نصفی ازاد و رها بروی شونه های پوشیده اش.
دسته گل مریم دستش بود و داشت با لبخند با یکی از خانوما صحبت میکرد.
صدای مامان از پشت غافلگیرم کرد:
چرا اینجا نشستی؟؟؟؟؟؟؟؟
با حرص گفتم:
پس کجا بشینم؟؟؟؟؟
قیافش پر از علامت سوال شد و گفت:
به مادر جون و خاله و ریحانه که تبریک نگفتی شمیمم که اصلا برگ چغندر حساب نکردی
دندونام رو هم ساییدم و تو دلم گفتم:
شمیم و خوب اومدی…
و بعد از سر جام بلند شدم و رو به مامان گفتم:
کجان؟؟؟؟؟؟
مامان پرسید:
کیا؟؟؟؟؟؟
با کلافگی نگاهش کردم و گفتم:
خواهرتون و مادرتون و عروستون
مامان در حالی که لبخند میزد گفت:
عروس خواهرم یادت رفتا!!!!!!!
و بعد با دست منو به سمت جلو هل داد و گفت:
برو اونجان.
با دستش یکی از میزهای نزدیک جایگاه عروس و نشون داد.
به سمت میزشون رفتم
اول مادرجون و بوسیدم ولی تبرک نگفتم….
بعد ریحانه رو دیدم و بهش سلام کردم و بعد خواستم بشینم که مامان گفت:
حنانه مینو پیشه شمیمه.
با بی حوصلگی گفتم:
باشه بعد میرم.
مامان دستمو گرفت و سمت خاله اینا هلم داد و گفت:
یعنی چی که بعد میری…
با ناراحتی به سمت خاله اینا داشتم میرفتم که دوباره صدای ضربان قلبم بلند شداسترس تو رگهام وول میخورد نمیتونستم اروم باشم مدام به این فکر میکردم که چرا من تو جشنی شرکت کردم که برای خودم جشن مرگ محسوب میشد.نگاهم به خاله افتاد.نزدیکترشون که شدم نگاه خاله به همراه شمیم روی من موند.
شمیم از سر جاش بلند شد
با صدای اروم و خیلی یواش رو به خاله در صورتی که نگاهم به شمیم بود گفتم:
سلام خاله.
و بعد از اینکه به چهره ی زیبا و کم ارایش شمیم نگاه کردم به خاله لبخند زدم.
خاله دستمو گرفت و گفت:
سلام حنانه جان خوبی خاله؟؟؟؟؟؟؟؟پس چقدر دیر اومدی خاله؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به زور دستشو فشردم و لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
اگه میشد اسم حال منی که در حال دیدن عروسی دو مرغ عشق هستم و خوب گذاشت خوبم.
و بعد با حسرت به شمیم نگاه کردم که لبخند رو لباش خشک شده بود.
خاله یکم نگاهم کر و گفت:
خوشحالم که اومدی
بعد ادامه داد:
حنانه جان یه عده مهمون اومدن من برم چون گروه دف زن هم دارن میان.
با تعجب به سمت در نگاه نکردم که دیدم یه عده مهمون اومدن
برای خاله سر تکون دادم که رفت و من و شمیم تنها موندیم.
نگاهی دیگه به شمیم انداختم که داشت به من نگاه میکرد
صدام میلرزید ولی سعی در اروم کردن خودم داشتم با بغضی فراتر و بزرگتر از یک سیب خیلی محکم همراه با یک پوزخند گفتم:
_چرا اونجوری نگاهم میکنی خیلی زشت شدم؟؟؟؟؟؟
و بعد در حالی که با دستم به جایگاهش اشاره میکردم تا بشینه گفتم:
اره خب……
این یه حقیقت بزرگیه که من زیبایی تورو برای تور کردن علی نداشتم ولی فکر هم نمیکردم
نشوندمش رو مبل و ادامه دادم:
فکرش هم برام یه علامت سواله که علی عطای پاک و معصوم که حتی میترسید سلام کردنش به من باعث شه گناه کنه به خاطر زیبایی تو پا جلو گذاشته باشه…..
و بعد خودم هم کنارش نشستم روی مبل دونفره و پاهامو انداختم رو هم و گفتم:
میفهمی که چی میگم؟؟؟؟قبل از اینکه منتظر جوابش باشم با نارحتی گفتم:
خیالت الان راحت شد که خدای بالا سرت صداتو شنید؟؟؟؟؟؟؟؟
نتونستم بغضمو نگه دارم به اطرافم نگاه کردم و سرمو به سمتش برگردوندم و گفتم:
فقط بدون بخشیدن ادمی مثل تو که فکر میکردم شاید دوست خوبی برام میتونه باشه امری محاله… میخوام بدونم تویی که ادعای داشتن خدارو میکنی میتونی از من که بنده ی خدام و باعث شدی دل بشکنه طلب بخشش کنی؟؟؟؟؟؟
از سر جام بلند شدم و گفتم:
فقط از همون خدا میخوام که ارامش روازت بگیره
طوری که صبح تا شب همونطور که برای داشتن همنفسم دعا میکردی که داشته باشیش همونجور که بهت داده بهت ازت بگیرتش ….
ارزو میکنم که یه شب از درد به خودت بپیچی وقتی که میفهمی یکی دیگه علی رو ازت گرفته….
و بعد ازکنارش رد شدم و در حالی که اشکم رو پاک میکردم تو دلم گفتم:
خدانکنه این بلاها به سرت بیاد چون حاضر نیستم ناراحتیه علی رو ببینم
و بعد به سمت اتاق پرو رفتم تا لباسامو بپوشم و خودم و از جشنی که شاید میتونست جشن خودم باشه بیرون ببرم

******************************

تاریکی محض با نور ماشینها تو خیابون نشون دهنده این بود که اشتباه محض کردم ولی من بیخیال تر از همیشه در حال فکر کردن بودم و اصلا به چیز دیگه ای فکر نکردم… دلم باری خودم میسوخت چه بدبخت بودم که باید این اتفاقا سرم میومد.پیاده از کنار پیاده روه خیابونای زعفرانیه در حال عبور بودم.اصلا مسیری رو بلد نبودم.من فقط ادرس خونه ی خودمون و با خونه خاله رو بلد بودم و همین باعث شد تو تمام بیفکریام یه ترسی رو حس کنم. ترس از گم شدن و نااشنا بودن با خیابونایی که شاید با گم شدنم باعث افتادن اتفاقای ناگواری میشد.
دستامو تو جیب مانتوم کرده بودم.موقع بیرون اومدن از سالن چون لباسام رو عوض کرده بودم و موهارو از روی سرم برداشته بودم مامان هم نفهمید که من کی ام و حتی دم در هم حمید نتونست منو از قیافه تشخیص بده چون شالم رو طوری بسته بودم که فکر کرد از فامیلای خاله هستم و نباید بهم نگاه کنه تا شر درست نشه. نمیدونم چقدر دور شده بودم فقط همینو فهمیدم که تو اتوبانی بسیار وحشتناک گیر کرده بودم. به گاردریل کنار اتوبان تکیه دادم و مشغول فکر کردن شدم.
صدای بوق ماشینی منو از تو فکربیرون اورد.
_خانووووووم
با بهت نگاهش کردم. سه تا پسر با قیافه ای نه چندان جذاب و عجق وجق تو پرادوی سیاهی نشسته بودند و خیره به من نگاه میکردن اروم سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم.میدونستم مزاحم های خیابونی اندپسری که عقب نشسته بود شیشه دودی رنگ ماشینو که باعث شده بود داخل ماشین مشخص نباشه رو داد پایین و گفت:
به به………
پسریکه جلو نشسته بود از ماشین پیاده شد و گفت:
خانوی بیا بریم دشت کدوم دشت…
و بعد هر هر زد زیر خنده.
با نارحتی از گاردریل جدا شدم و بدون هیچ حرفی خواستم ازش دور شم که گفت:
بیا خوش میگذره
و بعد بدون داشتن تعادلی که تو هیچ کاریش مشخص نبود منو از پشت گرفت و چسبوند به خودش.
دیگه واقعا داشت قلبم تو دهنم میزد
خودم و ازش به سختی جدا کردم.
بیشتر ماشینا پشت سرمون بوق میزدن .
زدم تو گوشش و گفتم:
گم شو عوضی…
مثل سگ هار شد و با صورتی عصبی مچ دستمو گرفت و گفت:
امشب که بیچارت کردم بهت میگم کی عوضیه
خواستم حرفی بزنم که دیدم پسری که عقب نشسته بود هم پیاده شد و به کمک دوستش اومد و دستمو گرفت تا منو به زور سوار ماشین کنه.
با ترس هولشون دادم و فریاد زدم:
دست از سرم بردارید….چی از جونم میخواید
و مدام میخواستم دستمو از دستشون بکشم بیرون ولی زورشون خیلی زیاد بود.
به اطرافم نگاه کردم که هیچ ماشینی برای کمک نبود
با جیغ و داد میخواستم تا یکی از ماشینا به دادم برسه که هیچ ماشینی هم نمی ایستاد….تو تاریکی شب به این نتیجه رسیدم که ادمها چه از انسانیت به دورن….
به زور سوار ماشینم کردن.
پسری که جلو نشسته بود عقب اومد و منو وسط نشوند و خودش و دوستش کنارم نشستند جیغ میزدم و سعی داشتم با ناخونام از خودم دورشون کنم.
اما مگه میشد.به بدنم دست میکشیدن که اشکم در اومد و بی اراده فریاد زدم:
علییییییییییییی عطا…
و هق هق گریه سر دادم.نمیدونستم اینجوری میشه اگه میدونستم هیچ وقت اینکارو نمیکردم.
یکیشون از بس جیغ و داد کردم دستشو گذاشت رو دهنم و گفت:
خفه شو
و بعد شیشه سمت خودشو داد بالا و به کسی که پشت فرمون بود گفت:
شیشه رو بکش بالا روانی
و بعد خواست به من دست بزنه که…ماشین به سمت چپ و راست رفت.که دست پسر جوون به چشمم برخورد کرد و چشمم درد گرفت از دردش جیغی کشیدم که باعث شد دوباره ماشین به حالت وحشتناکی تو اتوبان به سمت چپ و راست بره…صدای پسره با داد از کنار گوشم بلند شد که:
سام چرا وحشی شدی چی شده مگه؟؟؟؟؟؟؟
پسره که اسمش سام بود و پشت فرمون بود با یه لحن وحشتناکی گفت:
یه عوضی دنبالمونه….
پسره که بغلم بود گفت:
پلیسه؟؟؟؟؟
دستمو روی چشمم گذاشته بودم و داشتم از درد میمردم نمیدونم چی شد که سام پیچید تو یه فرعی و گفت:
نمیدونم ولی دست از سرمون برنمیداره.
اون یکی پسره دیگه دستمو گرفته بود و گفت:
بیخیال تو تند برو بزار ما این عقب کیفشو کنیم و بعد دوبار شروع کرد بعه اذیت کردنم.
دستمو از رو چشمم بسته ام برداشتم و با پامو دست سعی داشتم از خودم دورش کنم.
سام گفت:
بچه ا ولش کنین بندازینش از ماشین بیرون تا گیر نیافتادیم.
همون پسری که داشت ازارم میداد گفت:
بابا بیخیال بزار میریم یک کیفی میکنیم جنازشو میندازیم گوشه بیابون.
داشتم قبض روح میشدم با ترس شروع کردم به جیغ زدن که یکی دیگه از همون پسره که کنارم نشسته بود گفت:
سامی اگه اوضاع داغونه بندازمش پایین.
سام فرمون و چرخوند و گفت:
اره اروم میکنم سرعتمو پرتش کن پایین.
سرعت ماشین کم شد با ترس منتظر این بودم که بدونم میخوان چکارم کنن که دیدم پسره منو مثل یه گونی کشوند رو پاش و در ماشینو باز کرد.
باد سردی به صورت و چشم خیسم خورد که باعث لرزم شد
فقط احساس کردم روی هوام و بعد محکم با یه جسم برخورد کردمقفسه سینه ام محکم با زمین برخورد کرد و فکم به اسفالت خیابون برخورد کرد احساس کردم دندونام خورد شد
دستمم زیرم موند و درد تو سر تا سر تنم پیچید.سرم درد میکرد.سردی اسفالت رو همراه با خون روی پوستم حس میکردم.
با چند تا سرفه که همراه با درد بود به خودم تکونی دادم ولی درد مانع از تکون خوردنم شد.
نمیدونستم چکار کنم که احساس کردم یه ماشین کنارم توقف کرد.
اصلا نمیدونستم کجام.
فقط دعا میکردم که گیر کسی دیگه نیافتم.
صدای باز شدن در و همزمان با صدای قدم و برخورد کفش با اسفالت با صدای قلبم در هم امیخته شده بود.
با ترس خودم و مچاله کردم که باعث شد یه ناله اروم بزنم.
سایه یه مرد روی زمین افتاد.تو تاریکی هوا با نوری که از اسمون برای روشنایی زمین وجود داشت قد بلندی رو که داشت تشخیص دادم.
خانوم خانوم خوبید؟؟؟؟؟؟؟
اروم و با ناله تکونی به خودم دادم و خواستم بلند شم که تن کوفته ام مانع از حرکتم شد.
مرد انگار فهمید نمیتونم تکون به خودم بدم که کمکم کرد تا بشینم.
با بدبختی سر جام نشستم و بهش نگاه کردم.
موشکافانه نگاهم میکرد.
من بدبخت کسی رو نداشتم تا بهش بگم بیاد دنبالم.
مرد با صدای نسبتا خشنی گفت:
خانوم این وقت شب تو ماشین غریبه سه تا پسر چه میکردین؟؟؟؟؟؟
بغضم سر باز کرد
صداش دوباره اومد:
گریه برای چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟درد دارید؟؟؟؟؟؟؟
سرمو اوردم بالا و با نفرت بهش خیره شدم و گفتم:
اگه وقت کردید باز هم سوال بپرسید
جا خورد.
یکم ساکت شد و بعد دوباره گفت:
وسط خیابون جای خوب برای نشستن نیست.
بلند شید.
و بعد کمک کرد تا بلند شم و بعد منو برد کنار جدول خیابون نشوند و ماشینش هم گوشه ای پارک کرد و گفت:
این وقت شب تو خیابون چه کار میکردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
از این همه سوال خسته شده بودم که گفت:
باید برید بیمارستان
با شنیدن اسم بیمارستان نگاهم به سمت کیفم رفت.
با ترس بهش خیره شدم.
خدا رو شکر که به گردنم اویزون بود.با اضطراب دستم و داخلش برد و سعی کردم که پیداش کنم.یعنی میشد که باشه.

 

 

ارسال نظر